تبليغاتX
به معرفت حق خوش اومدی

Silver Moon

خداي من، يكسال گذشت.

هرچه كردم، ديدي و هرچه بخشيدي و عفو كردي نديدم.

خداي من، يكسال گذشت و چهار فصل.

هراسان شدم، پناهم دادي. بيمار شدم، شفايم دادي.

آرامش و امنيت كه رسيد، طبيب و پناه را از ياد بردم.

خداي من، يكسال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه.

پي تقديري نيكو، پُرسان مي‌گشتم، شب قدر مرا خواندي بر سر خواني.

پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گريستم و دستان ملتمسم به آسمان

بلند بود، قلم رحمتت بر صحيفه بي‌تقديرم خواست كه بنگارد تقدير

نيكوئي را.

هيهات!

با آفتاب فردايش تقديري ديگر را جستجو كرد و بار ديگر

آرزوي خيسم خشكيد و بر باد رفت.

خداي من، يكسال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصد و شصت و پنج روز.

هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زانو مي‌زدم كه ذكر تو گويم.

پيشاني بندگي بر تربت آن نازنين مي‌نهادم و بندگي هزاران معبود ديگر مي‌كردم

و لحظه لحظه‌اش معبود يگانه را از ياد مي‌بردم.

خداي من، يكسال گذشت و چهار فصل و ... .

چه مي‌گويم؟!

خداي من، سالها گذشت، ده، بيست و سي و ... سال.

هرچه كردم، ديدي و هرچه بخشيدي و عفو كردي نديدم.

خداي من، چگونه است كه همچنان دوستم داري و به محبت مي‌خواني‌ام؟

چگونه است كه رهايم نمي‌كني؟

چگونه است كه هرگز، هرگز از تو نااميد نمي‌گردم؟

اين چه رسم خدايي است؟!

خداي من، آواي ملكوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي‌آيد.

تو مرا مي‌خواني كه بخوانمت!

اين منم با حسرت سالهاي رفته يا مدبر الليل و النهار.

اين منم با هزاران اميد به سالهاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال.

خداي من بندگي‌ام را بپذير، التماس مرا بشنو حول حالنا،

حول حالنا، حول حالنا.

خداي من آرزويم چه شد؟ اي احسن الحال.

خوب من، بوي عطر تحويل مي‌آيد، چه مبارك تقديري!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

قايق به گل نشسته

احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل آمدن روز است... 

............ ......... ......... ....

 

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

 

 

**********************

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين............

-+-+-+-+-+-

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

-+-+-+-+-+-

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

-+-+-+-+-+-

! ...... اون كه مي گفت بدون تو مي ميره دروغ مي گه دلش جنس كويره ..... دروغ مي گه تو گوش نده به حرفاش ...... نگو هنوز مي خواي بموني باهاش ...... خيال نكن بدون اون مي ميري ...... بزار بره ...... نباشه جوون مي گيري

-+-+-+-+-+-

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-+- -

به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تورو ندیدن

قايق به گل نشسته
 

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

مشق عشق
 
عشق يعني :
خواستن ، اما نگفتن
 
عشق يعني :
سوختن ، اما ساختن
 
عشق يعني :
طغيان دل، اما لب فرو بستن
 
عشق يعني :
با چشم دلسخن گفتن و با حسرت سکوت کردن
 
عشق يعني :
راز ، رازي که حتي معشوق نيز نداند.
 
عشق يعني :
خواستن براي دوست
زيستن براي دوست
بودن براي دوست
مردن براي دوست
بي آن که باشي و بخواهي که باشي
 
عشق يعني :
مناجات شب هاي تنهايي
وضو با قطرات اشک گرفتن
 
عشق يعني :
روزي بي صدا بار سفر بستن و رفتن
 
عشق يعني :
پرستش بدون چشمداشت
نيايش بدون خواهش
ستايش ، بي صدا
رفاقت، بي جفا
صداقت، بي ريا
 
عشق يعني :
چون خورشيد، تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف، ذوب شدن بر غم هاي دوست
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 


 

 

از خدا خواستم عادت بد را از من بگيرد

فرمود:گرفتن عادت كار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور كني.

از خدا خواستم به من همه چيز عطا كند

فرمود:روح تو همه چيز است و جسمت خاكي و گذرا.

از خدا خواستم به من صبر عطا كند

فرمود:صبر زائده درد و رنج است صبر بخشيده نميشود بر عهده خودت.

از خدا خواستم درد و رنج را از من دور كند

فرمود:درد و رنج تو را به من نزديك تر مي كند.

از خدا خواستم روحم را شكوفا كند

فرمود:تو خود بايد در درون خود شكوفا شوي من تنها ميتوانم شاخ و برگ هابت را هرس كنم تا پر بارتر شوي.

از خدا خواستم همه چيز را كه سبب مي شود از زندگي ام لذت ببرم به من مي دهد

فرمود:به تو زندگي مي دهم تا بتواني از آن لذت ببري.

از خدا خواستم كمكم كند همه را دوست بدارم به همان اندازه كه ديگران مرا دوست دارند

فرمود:بالاخره آنچه را كه بايد از من خواستي

                 یا حق

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

آن شب تنهاترين شب کوفه بود و خسوفي ترين شب تاريخ، چند پاره ابر تيره و سياه بر شهر کوفه سايه

 انداخته بود. روحي الهي در سکوت غمگين شب به پرواز ملکوت درآمده بود. مرغابي ها غمگينانه ترين

آوازها را به گلوي شب ريخته بودند، زمين از اين فاجعه مي لرزيد و ستونهاي مسجد کوفه مرثيه سر داده

 بودند. علي(ع) آن مرد عدالت، در بستر شهادت آرميده بود، عرشيان نگران اين صحنه با يکديگر نجوا مي

 کردند. محراب کوفه در سکوتي غنوده بود. بيوه زنان و طفلان بي پدر، درغبار سنگين آن لحظه هاي جان

 فرسا ديده ها را بر در دوخته و منتظر باز شدن آن با دستان يتيم نواز مولايشان بودند که باز هم پدر و

پناهشان بيايد و برايشان قوت شبانه بياورد. آري شانه هاي زخمي علي(ع) به انبان نان و خرما الفتي

ديرينه داشت و ايتام و بي پناهان با طنين گامهاي او مانوس بودند. هان اي زمينيان با علي چه

کردند...؟اين سوالي بود که آسمانيان از اهل زمين مي پرسيدند شب مي رفت تا به صبح برسد که

ناگهان حزن انگيزترين فريادها از خانه علي(ع) برخاست. کوفه درميان دستان آکنده از شرمش، مردمي از

 تبار عرشيان را با فرق شکافته به عرشيان تقديم مي کرد. تاريخ هم از عمق اين فاجعه تام مي گريست

 و خطاب به زمينيان مي گفت...؟ اي مردم با تجسم عدالت چه کرديد؟ ننگتان باد که با وسوسه هاي

 شيطاني، دستان خود را به خون بهترين انسان آلوديد... آيا نينديشيد که زمين، لحظه هاي بدون علي

(ع) را چگونه سر کند؟ شب بدون مناجات علي(ع) چگونه سحر کند؟نفرين بر آن دستان مظلوم کش که

 خاک نشينان را باز هم بر خاک نشاندند و زخمي عميق در سينه درد آلود تاريخ بشر نشاندند، زخمي

که با هيچ مرهمي التيام نمي يابد.

  * شهادت اولین پیشوای شیعیان حضرت علی (ع) تسلیت باد *   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي

بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي

 تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است 

 از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي

 ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه

  از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي

 تويي جواب سوال قديم بود و نبود 

 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي

 به عشق معني پيچيده داده اي و به زن 

 قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي

 به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم

از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي

جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا 

 كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي

 نهادم آينه اي پيش روي آينه ات 

 جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي

 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي 

 نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي

بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي

 تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است 

 از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي

 ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه

  از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي

 تويي جواب سوال قديم بود و نبود 

 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي

 به عشق معني پيچيده داده اي و به زن 

 قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي

 به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم

از اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي

جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا 

 كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي

 نهادم آينه اي پيش روي آينه ات 

 جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي

 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي 

 نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

تو را مي خواهم اي ديرنه دل خواه 

 كه با ناز گل رؤيا شكفتي

 به هر زيبا كه دل بستم تو بودي

 كه خود را در رخ او مي نهفتي

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط پدرام  | 

 

درين سراي بي كسي كسي به در نمي زند

به دشت ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند

كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

 دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

گذر گهي ست پر ستم كه اندر او به غير غم

يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود

كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند

چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟

برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند

 نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند

 

                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط پدرام  |